محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1148
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ابو رافع غلام پيمبر گويد : وقتى پيمبر على بن ابى طالب را با پرچم فرستاد ، با وى برفتيم و چون نزديك قلعه رسيد ، مردم به مقابله آمدند و با آنها بجنگيد و به يكى از يهودان ضربتى بزد كه سر وى بيفتاد و درى را كه نزديك قلعه بود بگرفت و سپر خويش كرد و همچنان به دست وى بود و مىجنگيد تا قلعه را بگشود آنگاه در را بينداخت و من و هفت كس ديگر كوشيديم كه در را بگردانيم و نتوانستيم . ابن اسحاق گويد : وقتى پيمبر خدا قموص را كه قلعهء ابن ابى الحقيق بود بگشود ، صفيه دختر حيى بن اخطب را با زنى ديگر پيش وى آوردند ، بلال آنها را بر كشتگان يهود گذر داد و آن زن كه همراه صفيه بود فرياد زد و به صورت خود زد و خاك به سر ريخت و چون پيمبر او را بديد گفت : « اين شيطان را از من دور كنيد . » و بگفت تا صفيه را پشت سر او جاى دادند و رداى وى را بر سرش افكندند و مسلمانان بدانستند كه پيمبر خدا او را براى خويش برگزيده است . آنگاه پيمبر كه رفتار زن يهودى را ديده بود به بلال گفت : « مگر رحم ندارى كه دو زن را بر كشتگانشان عبور دادى ؟ » و چنان بود كه صفيه كه عروس كنانة بن ابى حقيق بود در خواب ديده بود كه ماهى به كنار وى افتاد و خواب خويش را با شوهر در ميان نهاد و او گفت : « اين خواب نشان مىدهد كه آرزوى محمد پادشاه حجاز به دل دارى . » و سيلىاى به چهرهء او زد كه ديده اش سياه شد . و هنگامى كه وى را پيش پيمبر آوردند اثر آن به جاى بود و چون در اين باب پرسيد صفيه حكايت را با وى بگفت . ابن اسحاق گويد : كنانة بن ربيع بن ابى الحقيق را كه گنج بنى نضير پيش او بود به نزد پيمبر آوردند و محل گنج را از او پرسيد و كنانه انكار كرد آنگاه يكى از يهودان را پيش پيمبر آوردند كه گفت : « امروز كنانه را ديدم كه اطراف فلان خرابه مىگشت . » پيمبر به كنانه گفت : « اگر گنج را پيش تو پيدا كردم ترا بكشم ؟ . »